<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

امینه

کتاب امینه قصه است. مسعود بهنود هم اعتراف می‌کند که قصه است. ولی این قصه آنقدر خوب تعریف شده است که در هنگام خواندن آرزو می‌کنی ای کاش حقیقت داشت. در حین خواندن کتاب به منابع تاریخی مراجعه کردم تا شاید رد پایی از امینه پیدا کنم، اما نیافتم. شاید خوب نگشتم و یا منابع‌ام محدود بود. اما مطمئن هستم اگر جایی در منابع تاریخی از امینه نامی برده شده باشد، اشاره‌ای بیش نیست. با اینکه از خواندن این کتاب لذت بردم، اما بعد از اتمام آن به خود یادآوری کردم که نباید بر اساس شخصیت‌سازی بهنود در مورد تاریخ قاجار قضاوت کرد. کتاب قلب خواننده را متأثر می‌سازد، به طوری‌که به شخصیتهای داستان دل می‌بندد و اعمال ظالمانه آنها را احتمالن توجیه می‌کند.  

اما اگر از عدم تطابق قصه با تاریخ بگذریم، در این کتاب درسهایی نهفته است. آنجا که امینه به اروپا می‌رود و تفاوت جایگاه زنان در جامعه اروپا را با جایگاه آنان در حرمسرای شاهی مقایسه می‌کند. آنجا که اعتقادات خرافی شاه سلطان حسین صفوی و اطرافیانش چگونه باعث استیلای افغانان بر ایران و عقب‌افتادگی کشور می‌شود. و تفاوت فرمانروایان و شاهانی که از مشاوران خوب بهره می‌برند و آنها که خود را از آن محروم می‌سازند.

حیفم آمد به بهترین جمله‌ای که در کتاب امینه دیدم اشاره نکنم. امینه در فرانسه داستان خونریزیهای محمود افغان در اصفهان را از زبان حیدر بیک برای ولتر تعریف می‌کند. او روایت می‌کند که حیدربیک در بین اجساد خون‌آلود خانواده‌اش برای زنده ماندن خود را به مردن می‌زند. ولتر در عکس العمل به این داستان چند بار تکرار می‌کند: انتخاب مرگ برای گریز از مرگ! زنده باد زندگی. چه جمله زیبایی اگر دقیق‌تر به آن نگاه کنیم. اگر مرگ را فقط مرگ فیزیکی ندانیم. اگر در شرایط سخت امید را از دست ندهیم و مرگ را آرزو نکنیم، بلکه راه مبارزه با آن را جستجو کنیم. اگر صبر داشته باشیم. این چرخ زندگی است که می‌چرخد و هر طرف آن رنگی دارد.