کولی
این شعر از
سیمین
بهبهانی را از
سایت مسعود
بهنود کپی
کردم.
کولي! به
حرمت بودن،
بايد ترانه
بخواني
شايد پيام
حضوري، تا
گوشها برساني
دود تنورهي
ديوان،
سوزانده چشم و
گلو را
برکش ز
وحشت اين شب، فرياد اگر
بتواني
هر ديو
شيشهي عمرش،
در بطنِ ماهي
سرخي
ماهي
شناور آبي،
کِش راه و رخنه
نداني
هر دختري
سرِ ديوي،
بنشانده بر
سرِ زانو
چونان که
کندهي هيزم،
برشِمش نقره
نشاني
ديوانِ
تشنه ي يغما، زان دختران
پريسا
بردند از
رخ و از لب،
برد و عقيقِِ يماني
•
کولي! به
شوق رهايي،
پايي بکوب و به ضَربش
بفرست پيک
و پيامي، تا
پاسخي بستاني
برهستي تو
دليلي، بايد ضمير جهان را
نعلي بساي
به سنگي، تا
آتشي بجَهاني
اعصارِ
تيره ي ديرين، در
خود فشرده تنت
را
بيرون گرا
که چو نقشي، در
سنگواره نماني
•
کولي! براي
نمردن، بايد
هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ
بودن، بايد
ترانه بخواني...
«
خانه»
این شعر از
سیمین
بهبهانی را از
سایت مسعود
بهنود کپی
کردم. کولي! به
حرمت بودن،
بايد ترانه
بخواني
شايد پيام
حضوري، تا
گوشها برساني
دود تنورهي
ديوان،
سوزانده چشم و
گلو را
برکش ز
وحشت اين شب، فرياد اگر
بتواني
هر ديو
شيشهي عمرش،
در بطنِ ماهي
سرخي
ماهي
شناور آبي،
کِش راه و رخنه
نداني
هر دختري
سرِ ديوي،
بنشانده بر
سرِ زانو
چونان که
کندهي هيزم،
برشِمش نقره
نشاني
ديوانِ
تشنه ي يغما، زان دختران
پريسا
بردند از
رخ و از لب،
برد و عقيقِِ يماني
•
کولي! به
شوق رهايي،
پايي بکوب و به ضَربش
بفرست پيک
و پيامي، تا
پاسخي بستاني
برهستي تو
دليلي، بايد ضمير جهان را
نعلي بساي
به سنگي، تا
آتشي بجَهاني
اعصارِ
تيره ي ديرين، در
خود فشرده تنت
را
بيرون گرا
که چو نقشي، در
سنگواره نماني
•
کولي! براي
نمردن، بايد
هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ
بودن، بايد
ترانه بخواني...
« خانه»

