<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

شازده کوچولو

اخیرن به بعضی از دانشجویان توصیه می‌کنم که باید زودتر بزرگ شوند. منظورم این است که با واقعیات جامعه (مشکلات پیدا کردن کار و تشکیل خانواده) به صورت منطقی برخورد کنند. اکثر دانشجویان در طول دوران زندگی فقط مشغول تحصیل بوده‌اند و چون در حین تحصیل فعالیت اقتصادی نداشته‌اند، نگاهشان به زندگی ایده‌آل‌گرایانه است. اما منظورم از این توصیه به هیچ وجه این نیست که کاملن آدمهای بی‌احساسی شوند و ایده‌آل‌های خود را در نظر نگیرند. ایجاد بالانس بین آرزو و واقعیت کار مشکلی است. با شرایط سختی که جامعه ما با آن روبرو است، بعضی از این دانشجویان وقتی وارد جامعه می‌شوند چنان سریع بزرگ می‌شوند که کودک درون آنها به سرعت پژمرده می‌شود.

این صحبت با دانشجویان باعث شد که نگاه دیگری به کتاب شازده کوچولو داشته باشم. این کتاب را دوست دارم چون کودک درونم را بیدار می‌کند. در درون همه ما کودکی زندانی است، اسیر است. ما بزرگترها از رویا دور می‌شویم و کودک درون خود را نیز همراه می‌بریم. زیبایی‌ها را کمتر می‌بینیم. به این قسمت از کتاب شازده کوچولو توجه کنید:

آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ايشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنيد، هيچوقت به شما نمی‌گويند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازيهايی را بيشتر دوست دارد؟ آيا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خيال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگوييد: "من خانه زيبايی ديدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. بايد به ايشان گفت: "يک خانه صدهزار فرانکی ديدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!

دی ماه سال ۸۴ مطلبی را تحت عنوان "من کی‌ هستم" در کنگلومرا نوشتم که در آن یکی از ترانه‌های گروه Supertramp را ترجمه کرده بودم. موضوع آن ترانه بی‌ارتباط با این بحث نیست:

 

وقتي جوون بودم،

زندگي به نظر فوق العاده می‌رسيد.

معجزه بود،

واي كه چه زيبا بود،

جادويي بود.

پرندگان روي درختان،

خوشحال و شاد می‌خوندند،

با بازيگوشي منو نگاه می‌كردند.

 

ولي بعد، اونها منو از خودشون دور كردن،

كه يادم بدن چطوري عاقل باشم،

منطقي باشم، مسئول و واقع نگر.

اونا دنيايي رو بهم نشون دادند

كه بايد در اون قابل اعتماد باشم،

دقيق، روشنفكر و بدگمون.

 

يك وقتهايي كه همه دنيا خوابه،

براي انسان ساده اي مثل من،

سئوالهایی در وجودم خيلي عميق رخنه می‌كنه.

 

ممكنه لطفن، خواهشن،

بهم بگيد تا به حال چي ياد گرفتيم؟

مي دونم به نظر مزخرف می‌ياد،

اما بهم بگيد من كي هستم.

 

حالا، مواظب باش چي ميگي،

وگرنه بهت می‌گن راديكال،

ليبرال، متعصب، خلافكار.

 

مي گن، مي شه اسمتو امضاء كني،

مي خواهيم احساس كنيم كه تو مقبولي،

محترمي، آبرومندي،

يك بي خاصيت!