<body onclick="dynOutline()" language="Javascript1.2">

گفتن یا نگفتن

خیلی گفتنی در این ناگفته است (بخشی از نوشته جواد مجابی در مورد شاملو):

"دایره نگفتن یا گفتن و باقی نگذاشتن سند و حتی نزدیک نشدن بدان محرمات و اندیشه‌ها و خیالات ممنوع چندان وسیع است که گفته و کرده‌های ما در همه عمر، بخش کوچکی از آن سپهر است که خدر و خیال ما را در بر دارد. محروم کرده‌اند ما را در درازای تاریخ از گفتن و نوشتن صریح و محروم کرده‌ایم خویش را از طبیعی بودن چه در راستای زندگی جسمانی، چه در قلمرو نقد و نظر و روایت. در غرب که اعتراف جزو آیین همگانی و عادتی عمومی است، هنرمند نیز چون دیگر شهروندان در اعتراف به نیک و بد خود شهامت دارد و ریا نمی‌ورزد. و البته در آن حوالی، گفتن و نوشتن پاسخی در حد گفتن و نوشتن دارد. هنرمندانی چون سارتر و سلین و کالوینو و جویس می‌توانند از نقب زدن به ضمیر هشیار و ناهشیارشان نهراسند و بخش اعظم هستی بیرونی و درونی خویش را به دیگران بشناسانند. ما در این مرز و بوم به نگفتن، به وانمود کردن عادت داریم. همان قدر از زندگی قدما کم می‌دانیم و اگر هم بدانیم گژ و مژ می‌گوییم که در باب معاصران. بنابراین دوست من! این را یقین بدان که از زندگی بیرونی و درونی شاملو (آن چه می‌کرد و آن چه می‌اندیشید و خیال می‌بست) خیلی کم و نادرست خواهی دانست چرا که او با تمامی شهامت اخلاقی و بی‌پروایی‌اش، نتوانست دنیای خود را چنان که بود حتی به یاران صمیمی‌اش بنماید."

 



Friday, December 14, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

قیصر امین‌پور

قیصر امین‌پور فقط 48 سال داشت که ما را ترک گفت. در این عمر کوتاه چه زیبا اشعاری از خود باقی گذاشت. او در یکی از مقاله‌هایش پیرامون "شاعر" این چنین می‌نویسد:

"... اصل مطلب را بگویم: همه‌ی آدمها شاعرند. همه‌ی آدم‌های خوب شاعرند. همه‌ی فیلسوف‌ها، اولیا و امامان شاعرند. اصلا اگر نمی‌ترسیدم که کفر باشد؛ می‌گفتم که همه‌ی پیامبران شاعرند. و بالاتر از آن می‌گفتم خدا هم شاعر است. و وقتی که می‌گویم همه‌ی آدم‌های خوب شاعر هستند، پس می‌توانم بگویم همه‌ی شاعران آدم‌های خوبی هستند. البته همه‌ی «شاعران». (روی کلمه‌ی شاعر تاکید دارم) پس اگر می‌بینید که بعضی از شاعران آدم‌های بدی هستند، بدانید که آنها یا شاعر نیستند و یا آدم نیستند."

**************************************

مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را

 محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

**************************************

با توام
ای لنگر تسکين!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!

 

با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طيف‌های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفش‌آبی!

با توام ای شور! ای دلشوره‌ی شيرين!
با توام
ای شادی غمگين!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش! اما کاش ...

نه، جز اينم آرزويی نيست:
هر چه هستی باش!

اما باش!

*****************************************

دست عشق از دامن دل دور باد!

مى توان آیا به دل دستور داد؟

مى توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادى از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بى گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مى دانست تیغ تیز را

در كف مستى نمى بایست داد

*****************************************

قطار مى رود

تو مى روى

تمام ایستگاه مى رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاى سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده هاى ایستگاه رفته

تكیه داده ام!



Tuesday, October 30, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

استعفای لاریجانی

تحلیل‌های مختلفی در مورد استعفای علی لاریجانی از سمت دبیر شورای امنیت ملی وجود دارد. اما تحلیل ابراهیم یزدی را بیشتر پسندیدم که در زیر بخشی از آن را می‌آورم:

در طول‎ ‎سال هاي پس از انقلاب در تمامي مقاطع شاهد حضور افرادي در سمت هاي مختلف بوده ‏ايم که در ابتدا با تجربيات کم پا به عرصه مسووليت گذارده اما در‎ ‎فرآيند عمل با حقايق و واقعيت هاي جامعه ‏بين الملل آشنا مي شوند. آنان پس از مدتي انديشه سياسي خود را اصلاح کرده و درمي يابند که براي بقا‎ ‎در دنياي پرتلاطم کنوني به ‏درايت و ذکاوت بسياري احتياج است. آقاي روحاني‎ ‎نيز در ابتداي دوران مسووليت خود در شوراي عالي ‏امنيت ملي همين شرايط را‎ ‎داشته اما به تدريج به ثبات لازم دست يافت. اين درست وضعيتي است که آقاي‎ ‎لاريجاني نيز با آن مواجه بود. برادران لاريجاني (جواد و علي) اگرچه ممکن‎ ‎است مطالعات ديپلماتيک زيادي ‏نداشته باشند، اما پس از مطالعه پرونده هاي‏‎ ‎بسيار و دسترسي به اطلاعات و دارا بودن ضريب هوشي بالا ‏اکنون دريافته اند‎ ‎که شرايط جامعه جهاني چه ضرورت هايي را در موضع گيري ها ايجاب مي کند. اگرچه ‏نسبت به برخي سياست هاي در پيش گرفته شده از سوي لاريجاني انتقاداتي‎ ‎وجود داشته و از نظر مشي ‏سياسي نيز اختلافاتي با وي داريم، اما اعتقاد‎ ‎کامل دارم که وي به سرنوشت کشور و امنيت ملي ايران علاقه ‏زيادي دارد. اينچنين است که وي نمي تواند پيامدهاي برخي رفتارها و موضع گيري هاي نادرست را ناديده ‏بگيرد. استعفا در شرايط موجود پاسخي روشن به اين مساله است که با روش موجود امکان تشديد وضع موجود دور ‏از انتظار نيست.

 



Sunday, October 21, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

تغییر گرایش

مطلبی را که در زیر می‌آورم یادداشتی است که در جواب دغدغه یک دانشجوی دکتری نوشتم و با کمی تغییر اینجا می‌آورم. او برای استخدام به یکی از دانشگاهها مراجعه کرده بود و آنها تغییر زمینه تخصصی او را از یک گرایش خاکشناسی به گرایش دیگر زیر سئوال برده بودند. شاید این یادداشت بیشتر مورد توجه دانشجویان خاکشناسی قرار گیرد، اما اعتقاد جدی دارم که تغییر گرایش تخصصی برای دانشجویان هر رشته‌ای در مقاطع مختلف ضعف نیست بلکه یک مزیت است. انسانهایی که چنین تربیت می‌شوند بیشتر قادر به رفع مشکلات جامعه به خصوص در کشورهای در حال توسعه هستند.

 

خانم …..

دغدغه شما در رابطه با تغییر گرایش از مقطع کارشناسی ارشد به دکتری باعث شد که نظر خود به اختصار مکتوب کنم. اینکه شما در دوره کارشناسی ارشد در زمینه فرسایش خاک کار کرده‌اید و در حال حاضر در زمینه دیگری از خاکشناسی (پدولوژی) تصمیم به ادامه تحصیل گرفته‌اید یک مزیت است و نه ضعف. مسلماً شما باید در مقایسه با یک نفر که در گرایش پدولوژی بوده است تلاش بیشتری انجام داده باشید که در امتحان دکتری این رشته قبول شده‌اید. از طرف دیگر مسایل و مشکلات مرتبط با مدیریت منابع خاک در کشور ما یک جنبه‌ای و گرایشی نیست، بلکه چند جنبه‌ای و فرا رشته‌ای است. به جرأت می‌توان گفت که ضعف جدی متخصصین خاکشناس در ایران (چه در اجرا و چه در مراکز تحقیقاتی و دانشگاهها) همین نگاه غیر جامع آنها به مسایل خاکشناسی است. به همین دلیل است که بطور مثال متخصصین نقشه‌برداری خاک کار خود را انجام می‌دهند و متخصصین حاصلخیزی و فرسایش ضرورتی برای استفاده از این اطلاعات برای خود نمی‌بینند.

خانم ….، امروزه در دانشگاههای معتبر دنیا دانشجویان خاکشناسی گرایشی پذیرش نمی‌شوند، هر چند ممکن است در هر مقطع روی موضوع خاصی تحقیق کنند. موضوعات تحقیقاتی هم ضرورتاً گرایشی نیستند.  در این دانشگاهها نه تنها تغییر گرایش که تغییر رشته امری پذیرفته شده است. کافی است شما یک تحقیق کوچک اینترنتی در مورد دپارتمانهای خاکشناسی انجام دهید. آن وقت متوجه خواهید شد که نگاه غالب در این دپارتمانها تخصصی نیست بلکه میان رشته‌ای است.

بنابراین اگر به نیاز کشور خودمان توجه کنیم، تربیت دانشجویانی که دارای نگاه و تجربه گسترده‌تری هستند در اولویت قرار می‌گیرد. و اگر به تجربه دنیا نیز توجه کنیم، می‌بینیم گرایش به سمت تربیت کسانی است که به کشاورزی، منابع طبیعی و محیط زیست نگاه میان رشته‌ای دارند.

اجازه بده که یک تجربه شخصی را نیز در این رابطه بیان کنم. در طول دوران تحصیل در دوره‌های کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری علاقه زیادی به موضوعات مرتبط با زمین شناسی داشتم. این موضوع باعث شد که در تمامی این مقاطع در کلاسهای زمین شناسی به صورت رسمی و یا آزاد شرکت نمایم (البته انجام این کار در دانشگاههای امریکا به سادگی امکان پذیر بود). در دوره کارشناسی ارشد و دکتری تعداد کلاسهایی که در زمینه‌های غیر خاکشناسی و به خصوص زمین شناسی گرفتم بیشر از دروس خاکشناسی بود.  همچنین موضوعات تحقیقاتی‌ام در این دوره‌ها ارتباط نزدیکی با زمین‌شناسی داشت. این باعث شده است که در طول دوران خدمتم در دانشگاه صنعتی اصفهان و دانشگاه تربیت مدرس، تسلط به زمین شناسی را برای خود یک نقطه مثبت بدانم.

خانم ….، آشنایی شما با چند زمینه تخصصی در خاکشناسی یک مزیت است، به آن افتخار کن و از آن دفاع کن. در طول دوران تحصیل نیز علاوه بر تمرکز بر روی یک موضوع خاص برای رساله دکتری، از افزایش معلومات خود در دیگر زمینه‌ها غافل نشو. انشاءالله روزی در جای ما خواهی نشست. فراموش نکن به دانشجویانت علاوه بر موضوعات تخصصی، دید جامع و ارتباط بین موضوعات را نیز انتقال دهی.

 



Tuesday, October 16, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

ارزش کار

چقدر داستان این دو نفر را که حامد قدوسی به تصویر کشیده برایم آشناست. خودم را به شخصیتی که تصمیم گرفته در ایران بماند نزدیک می‌بینم. همیشه از اینکه ایران را برای ادامه کار و زندگی انتخاب کرده‌ام خوشحال بوده‌ام. اما این اواخر در مورد نتیجه کارهایم شک می‌کنم، به خصوص در دانشگاه. روشهای ناکارآمد در دانشگاه خسته‌ام کرده و قدرت تغییر آن را ندارم. در این میان این دانشجویان هستند که صدمه می‌بینند.

(نسخه متفاوتی از این داستان را در اینجا دیدم.)



Monday, October 15, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

دعای عید فطر

نمی‌دانم از روزه گرفتن دستاوردی داشته‌ام یا نه. گزافه نیست اگر بگویم نه. اعتراف به تهی‌دستی معنوی ناشی از شکسته نفسی نیست. مهم‌ترین دلیل اینکه که چشم به راه پایان این ماه و آمدن عید فطر بودم.

اما جدا از اشتیاق به پایان یافتن روزه، عید فطر را دوست دارم. حرکت جمعی صبح روز عید، نماز جماعت در فضای باز در هر کوی و برزن، حضور مردم از قشرهای مختلف به دور از گرایش‌های سیاسی و اشتراک این عید با دیگر مسلمانان، جملگی حال و هوای دیگری را به این روز می‌دهد. به معنای واقعی احساس عید می‌کنم. دعا کردن در این روز را به دعا کردن در روزهای غم و عزا ترجیح می‌دهم. چه خوب می‌شد وقتی دعا می‌کنیم لبخند بر لبانمان جاری باشد و اشک شوق در چشم داشته باشیم، و نه اینکه بر سر خود بکوبیم و اشک غم بریزیم.

این است مهمترین دعای من در روز عید فطر:

خدایا از تو ممنونم که نعمت داشتن دوستی مثل بهروز را به من عطا کردی. روحش را شاد کن و به من کمک کن از او درس بگیرم و قدر او را از طریق محبت به دیگران بیشتر بدانم. امیدوارم همانند او برای دیگران دوستی ساده و بی‌توقع باشم.

 



Saturday, October 13, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بهروز رفت

روحش شاد


Sunday, October 07, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

بهروز

-          سلام بهروز منم مصطفی

-          سلام مصطفی چطوری؟

-          ببخشید بهروز جان دیر فهمیدم، نمی‌دونستم مریضی.

-          (بهروز با صدای خیلی ضعیف) اصلن مهم نیست مصطفی، اصلن دیگه هیچی مهم نیست.

-          (ناگهان صدام پر از بغض می‌شه) می‌دونم برای تو مهم نیست. اما برای من مهمه. برام مهمه که اینقدر از تو بی خبر شدم. حالا باید بفهمم که تو اینقدر حالت خرابه؟

دیگه نه اون می‌تونه صحبت کنه و نه من. ازش می‌خوام گوشی رو بده به سودابه. از سودابه هم عذرخواهی می‌کنم که دیر با خبر شدم که بهروز سرطان گرفته. میگم می‌تونم بیام ببینمش. سودابه می‌گه امروز حالش خوب نیست شاید فردا.

تلفن رو قطع کردم. چه مکالمه کوتاهی. ولی توی ذهنم هنوز دارم با بهروز حرف می‌زنم.

-          بهروز یادته وقتی هفده سالم بودم اومدم امریکا چطوری هوای من و حسین رو داشتی؟

-          یادته مثل داداش کوچک خودت نمی‌گذاشتی توی اون محیط غریب تنها بمونیم.

-          یادته هر جمعه بعدازظهر از سن لوئیس اوبیسپو می‌یومدی آریوگندی، جایی که من و حسین زندگی می‌کردیم. ما ماشین نداشتیم. تو با ماشین خودت ما رو می‌آوردی سن لوئیس اوبیسپو.

-          یادته ما می‌یومدیم خونه تو تا بعدازظهر یکشنبه.

-          صبح شنبه می‌رفتیم با بقیه ایرانی‌ها فوتبال بازی می‌کردیم.

-          بعدازظهر شنبه جلسه کتاب‌خوانی داشتیم.

-          یادته تو کتابهای شریعتی رو برای ما می‌خوندی.

-          یادته.

-          یادته وقتی یکشنبه‌ها می‌خواستی ما رو برگردونی آریوگرندی چقدر دلمون می‌گرفت.

-          یادمه خیلی دوستت داشتم ولی هیچوقت بهت نگفتم.

-          بهروز، می‌دونم که دیگه برات مهم نیست.

-          ولی دلم می‌خواد یک دفعه دیگه ببینمت و بهت بگم دوستت دارم.

-          بهروز من هنوز تو رو همونطوری که در این عکسهای یادگاری هستی به خاطر دارم.

-          بهروز لبخندهات و شوخی‌هات همیشه برام عزیزه.



Friday, September 07, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

اخلمد

اخلمد زیباست. اخلمد پر از خاطره است. این زیباییها و خاطره‌ها نه در قالب کلام می‌گنجد و نه در قالب عکس و فیلم. اما چیزی بهتر از چند عکس برای انتقال احساس ندارم.

عکسهای اخلمد را اینجا ببینید.

اخلمد در کوههای بینالود و در شمال مشهد قرار دارد که جاده آن از نزدیکی چناران جدا می‌شود. تا چند سال پیش بخشی از این جاده خاکی بود، اما الآن تا روستای اخلمد اسفالت شده است. متأسفانه اخلمد مانند بسیاری از مناطق زیبای ایران از تخریب و آلودگی محیط زیست در امان نمانده است.

سفر خانوادگی امسال به اخلمد شلوغ بود و برنامه‌ریزی آن مشکل، اما شیرین بود چون علیرغم کسالت پدر او را نیز با الاغ تا پای آبشار اول با خود بردیم.



Tuesday, September 04, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک] 

فرفره‌‌ها

در کوچه پس کوچه‌های اطراف حرم، دنبال چیزی می‌گردم که دیگر نیست. آن بوی بازارچه‌های سرپوشیده قدیمی، آن خانه‌های یک طبقه آجری با حیاط بزرگ که شاخه‌های درختان تنومندشان از روی دیوارهای بلند کاه‌گلی به طرف کوچه خم شده اند، آن گرمابه عمومی، آن آب انبار گود و تاریک، چهره‌های آشنایی که در مغازه‌های کوچک اطراف فلکه آب، خیابان تهران، کوچه چهنو و کوچه اعتماد زمانی حضور داشتند. از هیچ کدام از این‌ها دیگر خبری نیست. به جای آن‌ پدیده‌های زیبا، هتل آپارتمانهای بلند و بی‌قواره سبز شده است. اما ناگهان در شلوغی این کوچه‌های پرجمعیت و در لابه‌لای ماشینهای پارک شده در کوچه‌های تنگ، بساط پیرزنی کولی نظرم را جلب می‌کند. مثل آن است که سالهاست او را می‌شناسم. ناگهان احساس می‌کنم پسربچه‌ای هستم که به فرفره‌های چوبی و رنگارنگ جلوی او چشم دوخته‌ام. او را هرروز در مسیر خانه دیده‌ام. قیمت فرفره‌ها یک قران است. بااینکه آرزوی خرید آنها را دارم ولی نمی‌خرم. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون پول ندارم و یا به توصیه مادر نباید از زنان کولی چیزی خرید. پیر زن کولی یکی یکی این فرفره‌ها را در کف دستش می‌چرخاند تا شاید من یکی را انتخاب کنم. می‌گوید آقا بخر فقط صد تومان است. از عالم بچگی بیرون می‌آیم. به او می‌گویم چهارتا بده.

سریع خودم را به جلوی کوچه چهنو می‌رسانم. جواد و بقیه در ماشین منتظر هستند. آزاده با خنده به فرفره‌ها نگاه می‌کند و می‌گوید، عمو این فرفره‌ها را برای کی خریده‌ای؟ می‌گویم برای خودم.

 



Thursday, August 30, 2007 توسط:مصطفی
[متن کامل این مطلب به تنهائی+لینک]